.

همانا خدا را بندگانى است که آنان را به نعمتها مخصوص کند ، براى سودهاى بندگان . پس آن نعمتها را در دست آنان وا مى‏نهد چندانکه آن را ببخشند ، و چون از بخشش باز ایستند نعمتها را از ایشان بستاند و دیگران را بدان مخصوص گرداند . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

تماس با ما
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :10
بازدید دیروز :18
کل بازدید :111364
تعداد کل یاداشته ها : 85
04/1/14
5:56 ص

Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
مشخصات مدیروبلاگ
 
محمدصادق[21]

خبر مایه
پیوند دوستان
 
مـ یـ ـرابـ عـ ـطـ ـش دارالقران الکریم جرقویه علیا هر شب تنهایی خاطرات دکتر بالتازار وب سایت روستای چشام (Chesham.ir) عطر یاس روانشناسی رویابین دنیای خودرو مردهک قطب کشاورزی جنوب عدالت جویان نسل بیدار آموزش تست زدن کنکور فهادانــ وایسا دنیا!من میخوام پیاده شم... اسمس بارون دکتر علی حاجی ستوده گمبگ و قیلون طلبه ایرانی دادار ورود ممنوع حاج آقا مسئلةٌ sindrela بازمانده تنهای تنها باشگاه فرهنگی ورزشی صنعت مس رفسنجان دانلود رایگان برنامه نود باشگاه فرهنگی ورزشی ارگ بم فدراسیون فوتبال ایران صورتحساب پایان.میان دوره همراه اول فروش کارت شارژ ایرانسل.همراه اول دانلودنرم افزارهای جغرافیایی برای پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت الله العظمی پردیس موبایل (همراه اول) درسهای اخلاق ازمرحومآیت الله عبدالکریم حق شناس دفتر آیت الله خامنه ای استخاره با قرآن سایت حاج محمود کریمی سایت اطلاع رسانی حضرت فاطمه (س) سایت امام محمد باقرعلیه السلام سایت امام علی علیه السلام بمکده امام علی علیه السلام گروه حرفه و فن بم سایت تخصصی گفتار درمانی سایت تخصصی اعصاب و روان سایت رسمی امام حسین علیه السلام دبیرستان پسرانه خاتم الا نبیا ء(ص)شهرستان بم هئیت محبان الحسن علیه السلام بروات هئیت عزاداری محبان الحسین بم هئیت علمدار شهرستان بم علم ورزش

 آن روزها که مرا در حرا با خدا خلوتی دوست داشتنی بود، جبرئیل؛ این قاصد میان عاشق و معشوق، این رابط میان عابد و معبود، این ملک خوب و پاک و صمیمی، این امین رازهای من و پیام‌های خداوند، پیام آورد که معبود، چهل شبانه روز تو را می‌خواند، یک خلوت مدام چهل روزه از تو می‌طلبد... و من که جان می‌سپردم به پیام‌های الهی و آتش اشتیاقم زبانه می‌کشید با دم خداوندی، انگار خدا با همه بزرگی‌اش از آن من شده باشد، بال درآوردم و جانم را در التهاب آن پیام عاشقانه گداختم.

آری، جز خدا و جبرئیل و شوی تو کسی چه می‌دانست حرا یعنی چه؟ کسی چه می‌داند خلوت با خدا یعنی چه؟ اما... اما کسی بود در این دنیا که بسیار دوستش می‌داشتم- خدا همیشه دوستش بدارد- دل نازکش را نمی‌توانستم نگران و آزرده ی خویش ببینم .

افطار آن شب از بهشت برایم به ارمغان آمده بود، طرف‌های غروب جبرئیل، آن ملک نازنین خداوند، با طبقی در دست، آمد و کنار نشست. سلام حیات آفرین خدا را به من رساند و گفت که افطار این آخرین روز دیدار را، محبوب جل و علا- از بهشت برایت هدیه کرده است

همان که در وقت بی پناهی پناهم شد و در وقت تنگدستی، گشایشم و در سرمای سوزنده ی تکذیب دشمنان، تن پوش تصدیقم؛ مادرت خدیجه . خدا هم نمی‌خواست او را  دل نگران و مشوش ببیند.

در آن پیام شیرین، در آن دعوت زلال، آمده بود که این چهل روز مفارقت از خدیجه را برایش پیغام کنم. و کردم، عمار، آن صحابی وفادار را گسیل کردم

"جان من! خدیجه! دوری‌ام از تو، نه بواسطه ی کراهت و عداوت و اندوه است، خدا تو را دوست دارد و من نیز، خدا هر روز، بارها و بارها، تو را به رخ ملائکه خویش می‌کشد، به تو مباهات می‌کند و... من نیز.

این دیدار چهل روزه ی من با آفریدگار و... ضمنا فراق تو، هم فرمان اوست. این چهل شبانه روز را تاب بیاور، آرام و قرار داشته باش و در خانه را به روی هیچکس نگشای

من چهل افطار در خانه ی فاطمه بنت اسد می‌گشایم تا وعده ی الهی سرآید و دیدار تازه گردد.« پیام که به مادرت خدیجه رسید، اشک در چشمهایش حلقه زد و آن حلقه بر در چشمها ماند تا من در شام چهلم، حلقه از دربرداشتم و وقتی صدای دلنشین خدیجه از پشت پنجره انتظار برآمد که کیست کوبنده ی دری که جز محمد(ص) شایسته کوفتن آن نیست؟ گفتم: محمدم.

دخترم! شادی و شعفی که از این دیدار در دل مادرت پدید آمد، در چشمایش درخششی آشکار می‌گرفت. افطار آن شب از بهشت برایم به ارمغان آمده بود، طرف‌های غروب جبرئیل، آن ملک نازنین خداوند، با طبقی در دست، آمد و کنار نشست. سلام حیات آفرین خدا را به من رساند و گفت که افطار این آخرین روز دیدار را، محبوب جل و علا- از بهشت برایت هدیه کرده است

در پی او میکائیل و اسرافیل هم آمدند- خدا ارج و قربشان را افزون کند- جبرئیل با ظرفی که از بهشت آورده بود، آب بر دست هایم می‌ریخت، میکائیل شستشویشان می‌داد و اسرافیل با حوله لطیفی که از بهشت همراهش کرده بودند، اب از دستهایم می‌سترد

ببین دخترم! جان پدرت به فدایت که همه ی مقدمات ولادت تو قدم به قدم از بهشت تکوین می‌یافت

این را هم بازبگویم که تو اولین کسی هستی که به بهشت وارد می‌شوی. تویی که بهشت را برای بهشتیان افتتاح می‌کنی...

یک بار عایشه گفت: چرا اینقدرفاطمه را می‌بویی؟ چرا اینقدر فاطمه را می‌بوسی؟ چرا به هر دیدار فاطمه، تو جان دوباره می‌گیری؟ گفتم: » خموش! عایشه! فاطمه بهشت من است، فاطمه کوثر من است، من از فاطمه بوی بهشت می‌شنوم، فاطمه عین بهشت است، فاطمه جواز بهشت است، رضای من در گروی رضای فاطمه است، رضای خدا در گروی رضای فاطمه است، خشم فاطمه جهنم خداست و رضای فاطمه بهشت خدا.« فاطمه جان! خاطر تو را نه فقط بدین خاطر می‌خواهم که تو دختر منی، تو سیده ی زنان عالمیانی، تو برترین زن عالمی، خدا تو را چنین برگزیده است و خدا به تو چنین عشق می‌ورزد.

این را من از خودم نمی‌گویم، کدام حرف را من از جانب خودم گفته ام؟ آن شب که به معراج رفته بودم، دیدم که بر در بهشت به زیباترین خط نوشته است:

خدایی جز خدای بی همتا نیست، محمد (ص) پیامبر خداست. علی مشعوق خداست، فاطمه، حسن و حسین برگزیدگان خدا هستند و لعنت خدا بر آنان که کینه ورز این عزیزان خدا باشند

آن روز که من در خیمه‌ای نشسته بودم و بر کمانی عربی تکیه کرده بودم یادت هست؟ تو و شوی گرامی‌ات علی و دو نور چشمم حسن و حسین نشسته بودیم و من برای چندمین بار اعلام کردم که ای مسلمانان بدانید: هر کسی که با اینان- یعنی با شما- در صلح و صفا باشد من با او در صلح و صفایم و هر کس با اینان- یعنی با شما- به جنگ برخیزد، من با او در ستیزم، من کسی را دوست دارم که این عزیزان را دوست بدارد و دوست نمی‌دارند این عزیزان را مگر پاک طینتان و دشمن نمی‌دارند این عزیزان را مگر آلودگان و بد صفتان.

 ولادت با سعادت سرور بانوان بهشت ؛ فخر کائنات ، انسیه حورا، ریحانه دلها ، فاطمه زهرای مرضیه (س) ، روز مادر و هفته بزرگداشت مقام زن بر تمامی مسلمانان بویژه بر تمامی مادارن فداکار
و زنان سر افراز مسلمان مبارک باد.


  
(

فروشگاه baniasadibam

 
)